کارشناس امریکایی🇺🇸 میگفت:
بعد توافق وین 2015 👌تا سالهای سال در دانشگاههای اروپا و امریکا رفتار و سیاست محمد جواد ظریف را تحلیل خواهند کرد و به عنوان یک نظریه دانشگاهی تدریس خواهند کرد که "چگونه یک دیپلمات جهان سومی ماهها شش ابر قدرت جهان را پای میز مذاکره نگه داشت".
همچنین در ادامه راجع به دو موضوع جالب هم که در عرصه روابط بین المللی ، مدرن حساب میشن گفت:
هرگاه ٥+١ می خواستن ایران را تحت فشار بزارن ظریف یا میآمد در بالکن یه تیکه به خبرنگاران میگفت میرفت داخل یا توییت میکرد و نقشه اونا رو نقش بر آب میکرد. مثلا وقتیکه کری میخواست بیاد مصاحبه کنه که ایران دیگه باید تصمیمش رو بگیره وگرنه ما میز مزاکره رو ترک می کنیم، هنوز تو راه بود بیاد تو حیاط جلو خبرنگاران و به خبرنگاران نرسیده بود ظریف توییت کرد نمیتوان اسبها را وسط رودخانه عوض کرد.
و نقشه کری را خراب کرد ؛ همه قبل اینکه کری شروع به صحبت کنه فهمیدن اومده دبه در بیاره.
دوستان عزیز وبلاگ💙💙💙
اسم این دوتا دیپلماسی ظریف را که برای اولین باره یه سیاست مدار ابداع کرده گذاشتن: "دیپلماسی بالکن- دیپلماسی توییتر"
دوستان🎈🎈🎈🎈🎈
به احترام ظریف بلند شید و بایستید.
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ .
ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻋﻤﯿﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﺷﮑﺎﻓﯽ ﮐﻪ، ﺑﯿﻦ ﺍﺳﺮﺍﺋﯿل🇮🇱 ﻭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺳﻨﮕﯿن ترین ﺿﺮﺑﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺮﺍﺋﯿﻞ🇮🇱 ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺗﻦ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺳﻌﻮﺩﯼ🇸🇦 ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ اﺳﺖ.
دوستان
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻋﺰﺕﻣﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻠﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ🇮🇷، ﺗﻤﺎﻡ ﻗﺪ برﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ.
ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﻭ، ﺗﯿﻢ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﻭ
ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ همیشه مقاومت کردن و در برابر تحریم ایستادن.
💙💙💙💙💙🎈🎈🎈🎈💧💧💧❤❤❤💕💕💕🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌏🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍
ء
https://telegram.me/joinchat/0698ee17008f17014a391cb95ca42e10
💖💖اینم لینک گروه کافه خنده
مخصوص همه چی و همه کس.❤❤❤❤💓
داعشى جلوى ماشین یک مسیحى وهمسرش را گرفت وپرسید: مسلمان هستى یا مسیحى؟مسیحى جواب داد: مسلمانم..
داعشى گفت اگر مسلمانى آیه اى از قرآن برایم بیاور.
مسیحى سطرى از انجیل برایش خواند.
داعشى گفت: درست است مى توانى بروى، بعد ازدورشدن همسرش به او گفت: چراریسک کردى وبه او گفتى مسلمانى شاید مارا مى کشت
مسیحى گفت: انها اگر قرآن رابلد بودند آدم نمى کشتند
خاطرات خبرنگار فرانسوی در لیبی به همراه خانم فرانسویش به نقل از شبکه العالم
یاد دارم در غروبی سرد سرد،
می گذشت از کوچه ما دوره گرد،
داد می زد: "کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم"،
اشک در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهی کشید، بغض اش شکست،
اول ماه است و نان در سفره نیست،
ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟!!!
سوختم، دیدم که بابا پیر بود،
بدتر از او، خواهرم دلگیر بود،
بوی نان تازه هوش اش برده بود،
اتفاقا مادرم هم، روزه بود،
صورت اش دیدم که لک برداشته،
دست خوش رنگ اش، ترک برداشته،
باز هم بانگ درشت پیرمرد،
پرده اندیشه ام را پاره کرد...،
"دوره گردم، کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم،
خواهرم بی روسری بیرون دوید،
گفت: "آقا، سفره خالی می خرید؟!!"
زنده یاد، قیصر امین پور
دوستان عزیزهنگام خرید یاد کسانی که دستشان خالیست هم باشید هر چند اندک....
یاد 270 هزار کودک محتاج کشورم.
زندگی مانند یک پتوی کوتاه است.
آن را بالا میکشید، انگشت شستتان بیرون می زند؛
آن را پایین میکشید شانههایتان از سرما می لرزد...
آدم های وسواسی؛
مدام در حال تست اندازه پتو هستند و زندگی را نمی فهمند!
ولی آدمهای شاد؛
زانوهای خود را کمی خم میکنند و شب راحتی را سپری می کنند.
«ماریون هاوارد»
چارلی چاپلین میگه :
اگر شما در اسراییل بدنیا می امدید به احتمال زیاد یهودی میشدید ،اگر در عربستان بدنیا می امدید قطعا مسلمان میشدید،اگر در اروپا بدنیا می امدید احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن بدنیا می امدید شینتو میشدید،دین پدیده ایست که جغرافیا برای شما تعیین میکند.پس تعصب برای چیست... آنچه مهم است اخلاق و انسانیت است که به جغرافیای زمان ومکان محدود نیست
آدم هایی که روح بزرگی دارند،
شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری...
مجری برنامه: سوتفاهم ایران وغرب از کجا آغاز شد ؟
کارشناس برنامه : سوتفاهم ایران و غرب از آنجایی آغاز شد که
:
به وزیر 100 کیلویی ما میگن ظریف
و به خانم 60 کیلویی طرف مذاکره کننده میگن هشت تن!
و به وزیر امور خارجه آمریکا که اومده به مذاکرات گوش کنه میگن کری
.😅😅😅😅😅😅😅😂😂😂😂😂😂
اینو دیگه محال شنیده باشید.
اینم یه رقص جدید البته از
برادران وهابی..
من نظر نمیدم لطفا هر چه دله تنگ میخواهد بگو..
حالا به فیلم نگاه کنید مسجده و پره از اسم های الله و محمد وکعبه.
مادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه.
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد.
دلم پر میکشید که حاجی بگه دوست دارم و نگفت
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چند تا بشکن می زدم.
آی می چسبید.
گفت: بچه گی نکردم، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم
به چشمهای تارش نگاه کردم و حسرت ها را ورق زدم
گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن، بزار خالی شی
گفت:حالا که دستام دیگه جون ندارن؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند
خنده تلخی کرد و گفت:
اینقدر به همه هیس نگید.
بزار حرف بزنن.
بزار زندگی کنن.
آره مادر هیس نگو،
آدمیزاد از "هیس " خوشش نمی یاد...
تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشی
ببینی به جز خودت هیچ کس توی دنیا نیست و تو صاحب تمام ثروت زمین هستی
اون روز چه لباسی می پوشی؟
چه طلایی به خودت آویزون می کنی؟
با چه ماشینی گردش می کنی؟
کدوم خونه رو برای زندگی انتخاب می کنی؟
شاید یک نصفه روز از هیجان این همه ثروت به وجد بیای اما کم کم می فهمی حقیقت چیه.
وقتی هیچ کس نیست که احساستو باهاش تقسیم کنی، لباس جدیدتو ببینه.
برای ماشینت ذوق کنه، باهات بیاد گردش، کنارت غذا بخوره، همه این داشته هات برات پوچه .
دیگه رانندگی با وانت یا پورشه برات فرقی نداره...
خونه دو هزار متری با 45 متری برات یکی میشه.
طلای 24 عیار توی گردنت خوشحالت نمی کنه..
همه اسباب شادی هست اما هیچ کدومشون شادت نمی کنه چون کسی نیست که شادیتو باهاش تقسیم کنی.
اون وقته که می بینی چقدر وجود آدم ها با ارزشه چقدر هر چیزی هر چند کوچیک و ناقص با دیگران بزرگ و با ارزشه.
شاید حاضر باشی همه دنیا رو بدی اما دوباره آدم ها کنارت باشند.....
ما با احساس زنده هستیم نه با اموال.
مرد آینده نگر
در قطار مرد جوانی از همسفر سالمندش پرسید: ساعت چند است؟
- از نگهبان بپرس
- می بخشید من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم و...
-ببین جوان... اگر مودبانه جواب بدهم، سر صحبت را باز می کنی، از من می پرس به کدام شهر می روم و خانه ام کجاست و چه کاره ام... وقتی بگویم چه کاره ام... خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرا ندیده ای و من از روی ادب تو را به خانه ام دعوت می کنم در خانه ام دخترم را می بینی و عاشق او می شوی و از او خواستگاری می کنی... بگذار از همین حالا آب پاکی روی دستت بریزم وبگویم: من نمی گذارم دخترم با مردی ازدواج کند که از مال دنیا یک ساعت هم ندارد!
روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنش ﺣﺮﻑ ﺑﺰند...
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین میاندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمیدارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ میگذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش میشود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش میگذارد!!!
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا میاندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد میکند. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ میکند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ میکند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او میگوید..!!
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ میفرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان میافتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.